تبليغاتX
من
 

 

از خدا خواستم عادت های زشت را ترکم بدهد .

 خدا فرمود : خودت باید آنها را رها کنی.

 

از او خواستم روحم را رشد دهد .

  فرمود : نه تو خودت باید رشد کنی .

 من فقط شاخ و برگ اضافی ات را هرس می کنم تا بارور شوی .

 

از او خواستم لااقل به من صبر عطا کند .

فرمود : صبر حاصل سختی و رنج است .

 عطا کردنی نیست ، آموختنی است .

 

  گفتم : مراخوشبخت کن .

 فرمود :  نعمت " از من خوشبخت شدن ازتو .

 

 از او خواستم مرا گرفتار درد وعذاب نکند .

 فرمود : رنج از دلبستگی های دنیایی جدا و به من نزدیک ترت می کند .

 

  از خدا خواستم کمکم کند همان قدر که او مرا دوست دارد ، من هم دیگران را دوست

 بدارم .

خدا فرمود : آها ، بالاخره اصل مطلب دستگیرت شد !

 

همه با هم بگویید : خدایا مرا ده ، که آن به .

 آمین یا رب العالمین


 

 

 

 

 یه درخواست : یا نخون یا تا آخرش رو بخون ...

به عزت و جلال و مجد و سلطنتم که بر عرش دارم سوگند ، حتماْ و حتماْ امید هرکس که به جز من

امیدوار است به نا امیدی قطع کنم و جامه ذلت و خواری در چشم مردم را به او بپوشانم و از نزدیک شدن

به درگاهم کنارش زنم و از حریم وصالم دورش کنم . آیا در سختی ها به غیز از من آرزو بسته در حالی که

سختی ها به دست من است و ایا غیر من امیدوار است و با داشتن فکر و اندیشه حلقه در دیگری را می

کوبد ، در حالی که کلیدهای در بسته به دست من است . در خانه من بر روی هر کسی که مرا بخواند باز

است . آیا در ناگواریهایش به من دل بست که من او را در کنار ناگواریها رها کردم ؟ چه کسی در پیش

آمدهای زندگی ، به من امیدوار شد و من نا امیدش کردم ؟  آرزوهای بندگانم را در نزد خود محفوظ

داشتم تا به موقع بر آورم و آنان به حفظ من راضی نشدند و به فرشتگانی که آسمانها را پر کرده و از

تسبیح من هرگز ملول نشدند ، دستور دادم که در های میان من و بندگانم را نبندند . ولی بندنگانم به

من اطمینان ندارند ، آنگاه که مصیبتی بر ایشان شبیخون زده است . مگر نمی دانند هیچ کس بدون

اجازه من قدرت بر طرف کردن آن مصیبت ها را ندارد ، پس چرا از من غفلت می کنید ؟

 

آن چه را که از من نخواسته بود ، به جود و کرمم به او دادم . سپس که از دست او باز گرفتم ، از من آن را

نخواست بلکه از دیگری خواست ! آیا مرا چنین می پنداری که من بیش از درخواست تو عطا کنم . آن گاه

که از من درخواست پاسخ ندهم ، مگر من بخیلم که بنده من نسبت به من بخل می ورزد ، مگر بخشش

و رحمت به دست من نیست !؟ مگر من ان نیستم که جایگاه همه آرزوها هستم . چه کسی به جز من

می تواند رشته آرزوها را قطع کند ؟ آیا امیدواران نمی ترسند از این که به غیر من امید می بندند . اگر

اهل آسمان ها و اهل زمین همگی به من امید ببندند، به هر یک از ایشان به اندازه هر آنچه که همگی

آرزومندند بدهم . از این رو همه بخشش را به اندازه ذره ای از ملک و قدرت من کم نمی شود ! چگونه کم

می شود ملکی که من بر پا دارنده آنم !؟ خشم و نفرت بر کسانی که از رحمت من ناامیدند و خشم و

نفرت بر کسی که نافرمانی مرا کمی کند و مرا در نظر نمی گیرد ...

 

موفق و پیروز بودن یادتون نره دوستان

 

 

 

 

 

ملاصدرا می گوید :

 خداوند بی نهایت هست و لامکان و بی زمان

                    اما به قدر فهم تو کوچک می شود

                                    و به قدر نیاز تو فرود می آید

                                    به قدر آرزوی تو گسترده  می شود

                                              و به قدر ایمان تو کار گشا می شود ...

 یتیمان را پدر می شود و مادر 

 محتاجان برادری را برادر می شود

 عقیمان را طفل می شود

 نا امیدان را امید میشود

 گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عضا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را ...

          به شرط اعتقاد ،

                      به شرط پاکی دل ،

                                    به شرط طهارت روح،

                                                  به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

 بشویید قلبهایتان را از هر احساس نا روا

  و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

  و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

  و دستهایتان را از هر آلودگی در بازار

  و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، نا راستی ، نا مردمی ها ...

 

چنین کنید تا ببیند چگونه خداوند

بر سر سفره شما با کاشه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند ...

مگر از زندگی چه می خواهید که در

خدایی خدا یافت نمی شود ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام

 
عزیزان از اینکه یه مدت نبودم و آپدیت نکردم معذرت می خوام
یه مشکلی برام پیش اومده بود که الحمدا… چه خوب و یا چه بد حل شد . از این به بعد شاید دیر به دیر آپدیت کنم
 
 
 
به نام خدا


و خداوند معجزه می کند ...

 
چرا مضطرب و نگران می شوید ؟ خود را به من بسپارید . من خود به مشکلاتتان فکر می کنم .

 

من هیچ چیز از شما نمی خواهم مگر اینکه خود را به تمامی من بسپارید . من تنها زمانی در

 

کارهای شما مداخله خواهم کرد که شما چگونه تسلیم شدن را بیاموزید . آنگاه دیگر لازم نیست

 

نگرانی داشته باشید. آنگاه با همه ترس ها و نا امیدی ها خداحافظی خواهید کرد . شما در عمل به

 

من نشان می دهید که به من اعتماد ندارید حال آنکه می باید چشم و گوش بسته به من اعتماد و

 

تکیه کنید .

 

 

 تسلیم شدن یعنی فکرتان را مشغول مسائل و مشکلات نکنید . همه چیز را به دست من بسپارید و

 

 بگویید : خداوندگارا ستایش توراست که همه چیز به دست توست و تو امور مرا به بهترین نحو

 

وآنگونه که به صلاح من است تدبیر کنی . به یاد داشته باشید که فکر کردن راجع به نتیجه کار

 

خلاف تسلیم است . به این معنی است که شما نگرانید که چرا مسئله ای آن نتیجه دلخواه شما را

 

به بارنیاورده است . این رفتار نشان میدهد که شما عشق من به خود را باور ندارید و به این

 

حقیقت که زندگی شما تحت کنترل من است و هیچ چیز از سیطره من خارج نیست اعتقاد ندارید .

 

هیچگاه راجع به اینکه مسئله ای چگونه و به چه نحوی تمام خواهد شد و چه پیامدهایی به دنبال

 

خواهد داشت فکر نکنید . اگر می خواهید که من امور شما را به عهده بگیرم می باید تمام

 

تشویش ها و نگرانی ها را کنار بگذارید من تنها زمانی شما را هدایت می کنم که شما خود را

 

کاملاْ در اختیار من بگذارید و خود را به من بسپارید و زمانی من شما را از راهی به راه دیگری

 

که انتظارش را ندارید هدایت می کنم من شما را در میان بازوانم حمل خواهم کرد . آنچه شما را

 

بطور جدی ناراحت می کند استدلالها نگرانیها و تشویش هایی است که خود برای خود ایجاد می

 

کنید و اینکه می خواهید خواست خود را به هر قیمتی که شده به دست آورید . من می توانم تمام

 

مایحتاج شما را چه مادی و چه معنوی برآورده کنم . فقط اگر به من بگویید: تو نیازهای من را

 

برآورده ساز و سپس با چشمان بسته آرام بگیرید به شمانعمت های فراوان خواهم داد اما در

 

صورتی که خود را کاملاْ به من سپرده باشید و به من توکل کنید . ولی شما تنها زمان ناراحتی به

 

من دعا می کنید و از من می خواهید که مشکلاتتان را آنگونه که خود می خواهید حل کنم . در

 

حقیقت شما به من اعتماد ندارید و فقط می خواهید که من آرزوهای شما را برآورده کنم و خود

 

را باخواسته های شما وفق دهم . به مانند آن بیماری نباشید که نزد طبیب رفته ولی خود نسخه ی

 

خود را می پیچد . بلکه حتی در مواقع ناراحتی چنین دعا کنید : خداوندا تو را ستایش می کنم و

 

از تو می خواهم که همه چیز را برای من در این زندگی زمنی و گذرا به بهترین وجه تدبیر کنی

 

زیرا تو می دانی چه چیزی به صلاح من است . گاهی شما حس می کنید که مصیبت ها

 

پیشامدههای ناگوار به جای کم شدن بیشتر می شوند . نگران و مضطرب نشوید . چشمهایتان را

 

ببندید و با ایمان کامل چنین بگویید : 
 

                                            اراده توست که جاری شود
 
                         و آنگاه که چنین گفتید  من حتی اگر لازم باشد معجزه می کنم .
 
 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

گفتمش نقاش را نقشي بکش از زندگي ...

با قلم نقش حبابي بر لب دريا کشيد

 

گفتمش چون مي کشي تصوير مردان خدا ...

تک درختي در بيابان يکه و تنها کشيد

 

گفتمش نامردمان اين زمان را نقش کن ...

عکس يک خنجر ز پشت سر پي مولا کشيد

 

گفتمش راهي بکش کان ره رساند مقصدم ...

راه عشق و عاشقي , مستي ونجوا را کشيد

 

گفتمش تصويري از ليلي ومجنون را بکش ...

عکس حيدر در کنار حضرت زهرا کشيد

 

گفتمش بر روي کاغذ عشق را تصوير کن ...

در بيابان بلا، تصوير يک سقا کشيد

 

گفتمش از غربت ومظلومي و محنت بکش ...

فکر کرد و چهار قبر خاکي از طه کشيد

 

گفتمش سختي و درد وآه گشته حاصلم ...

گريه کرد آهي کشيد و زينب کبري کشيد

 

گفتمش درد دلم را با که گويم اي رفيق ...

عکس مهدي راکشيد و به چه بس زيبا کشيد

 

گفتمش ترسيم کن تصويري از روي حسين..

گفت اين يک را ببايد خالق يکتا کشيد

 

 

 

با تشکر از شاعر ناشناس

 

 

 

 

 

 

                             

کاش می شد... کاش میشد تا خدا پرواز کرد سفره دل رو همه جا باز کرد

کاش می شد غصه ها رو دور ریخت در دل ظلمت همیشه نور ریخت

کاش می شد عشق را فریاد زد پیش هر کوهی دم از فرهاد زد

کاش می شد دفتری رو باز کرد شعرهای تازه رو آغاز کرد

کاش می شد یک سبد خورشید داشت پای هر جوئی هزاران بید کاشت

کاش می شد زندگی را رنگ کرد کاش میشد با سیاهی جنگ کرد

کاش می شد اشکها رو پاک کرد یا کویر تشنه رانمناک کرد

کاش می شد بر لب دریا نشست و سکوت سرد ساحل را شکست

کاش می شد همصدا با باد بود کاش میشد زین قفس آزاد شد

کاش .....

 

 

 

 

به امید حق ...

 

 

 

 

 

بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي
مي دونم خوب مي دوني، تو تار و پود و ريشمي

تو كه از دنيا گذشتي واسه يك خنده ي من
چرا من نگذرم از يه پوست و خون به اسم تن

تو خيالمم نبود دوباره عاشقي كنم
ممنونم اجازه دادي با تو زندگي كنم

نمي دونم چي بگم كه باورت شه جونمي
توي اين كابوس درد، روياي مهربونمي

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

وقتي حتي پيشمي، دلم برات تنگ مي شه باز
عشق تو، تو لحظه هام حادثه ساز و قصه ساز

به جون خودت كه بي تو از نفس هم سير مي شم
نمي دونم چي مي شه بدجوري گوشه گير مي شم

ممنونم كه بچه بازي هامو طاقت مي كني
هر چقدر بد مي شم اما تو نجابت مي كني

هر كجاي دنيا باشم با مني و در مني
نگران حال و روزم بيشتر از خود مني

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

مي دوني با تو، پرم از شعر و ستاره
مي دوني بي تو، لحظه حرمتي نداره
مي دوني در تو، اين خدا بوده
كه تونسته گل عشقو بكاره

 

 

The image “http://tinypic.com/9r66fk.jpg” cannot be displayed, because it contains errors. 

 

 آینه پرسید که چرا دیر کرده است ... ؟

          نکند دل دیگری او را اسیر کرده است ... !

 خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است ...

     تنها دقایقی چند تاخیر کرده است . گفتم امروز هوا سرد بوده است ...

                              شاید موعد قرار تغییر کرده است ... !؟

  خندید به سادگیم آینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است ...

        گفتم از عشق من چنین سخن مگوی ...

                                               گفت : خوابی ٬ سال ها دیر کرده است .

  در آینه به خود نگاه می کنم . آه ... !

          عشق تو عجیب مرا پیر کرده است ...

                        راست می گفت آینه که منتظر نباش :  

              او برای همیشه دیر کرده است

                                             

 

در انتظارت ای دوست  .... چه  رنج ها که ندیدم 

چه لحظه ها گذشتند  .... چه انتظار ..؟ که هنوز تو را ندیدم

 

 

            شب تاریک و سنگستان و من مست

                      سبو از دست من افتاد و نشکست

                                    نگهدرانده اش  نیکو  نگه داشت

                                                  وگرنه صد سبو نفتاده بکشست

http://www.arashmovafagh.blogfa.com